تبليغاتX
طلوع سرد

طلوع سرد

نقطۀ پایان


باز هم از خود به عقاب آمده ام /می زده و مست وخراب آمده ام

 

لحظه ای آرام وقرارم که نیست/هیچ رهی بهر فرارم که نیست

 

کاش مرا مرگ رهایی دهد      /       شایدم اینگونه بهایی دهد

 

یک نفسم راحت و آرام نیست /شادی دل جز هوسی خام نیست

 

غم همه جا بار دل تنگ من /این دل نفرین شده هم ننگ من

 

کاش که از سینه برونش کشم/ پیش نگاه تو به خونش کشم

 

کاش که در پای تو اندازمش/زیر قدمهای تو اندازمش

 

عمر چنین کوته ورنج دراز/ازتو همه دوری واز من نیاز

 

وای از این تجربه اندوختن/وای از این سوختن و سوختن

 

بازی و بازیچه ام انگاشتی/داعیۀ قتل مرا داشتی

 

آه قلم کار دلم را بساز/هستی من را همه یک جا بباز

 

زان که رسیداست به آخر سخن/نقطۀ پایان به حسابم بزن

 

تا که ترا هم بگذارم زمین/نقطۀ پایان وتمام وهمین

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 16:21  توسط EBI  | 

مرگ عشق

من بی تو می میرم

 

آه ،ای تمام هستیم ازتو      

ای شور وحال ومستیم از تو

روزی مبادا قصه گوی دیگران گردی

روزی مبادا آرزوی این وآن گردی

روزی مبادا پا نهی بر آنچه می گویی

روزی مبادا بگذری،از آنچه می جویی

گر با دلم نا مهربان گردی

گر آشنای دیگران گردی

می میرم از وحشت

چون لاله در صحرای رسوایی

می سوزم از اندوه تنهایی

غمگین تر از مهتاب پاییزم

جام تهی از باده ام،از قصه لبریزم

با من مدارا کن

جام دلم پر از شراب عاشقی ها کن

در دست من دست وفا بگذار

تا زیر پایت فرش سازم هستی خود را

من با تو می مانم ،من بی تو می میرم

بگذار تا همچون پرستوها

در کنج آن دل آشیان سازم

من آن قفس را دوست می دارم

بگذار تا خود را نهان سازم

ای قصه گوی دل

ای آرزوی دل

با من مبادا بی وفا گردی

با دیگری پیمان ببندی آشنا گردی

آه ای تمام هستسم از تو

از پای دل مگشای زنجیرم

من بی تو می میرم

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 21:56  توسط EBI  | 

مردنم را ببین و بعد برو

من کیم؟آن شکسته،رفته زیادتک درختی که برگ و بارش نیست . پای در گل ،اسیر طوفانها آن خزانی که نو بهارش نیست. ورقی پاره از کتاب زمان غصه ای نا تمام و تلخ آغازاشک سردی چکیده بر سر خاک نغمه هایی شکسته در دل         ساز تو که بودی ؟ همه بهار ،بهار در نگاهت شراب هستی سوز

از کجا آمدی؟که چشم تو شد در شب قلب من ،طلیعۀ روز

در رگت خون زندگی جاری تنت از شوق وآرزو لبریز

تو طلوع و من آن غروب سیاه تو سرا پا شکوفه، من پاییز

راستی را شنیده بودی هیچ شوره زاری که گل در آن روید؟

یا زشبهای تیره،آخر ماه دلی افسرده روشنی جوید؟

تو که بودی ؟که شوره زار دلم... با تو سرشار برف و باران شد

کاسۀ خشک چشمهایم باز تازه شد ،رنگ چشمه ساران شد سبز گشتم ، زنو جوانه زدم.... با تو گل کردم وبهار شدم

هر رگم جوی خون هستی شد پر شدم ، پر زانتظارشدم

وای بر من چرا ندانستم  به وفای گل اعتباری نیست

شاخه ای را نچیده می بینم در کفم غیر نیش خاری نیست.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 1:11  توسط EBI  | 

بحران خود کشی

 آيا تاكنون با پيشامدهاي ناكام كننده اي در زندگي مواجه شده ايد، طوري كه دلتان بخواهد به همه چيز خاتمه دهيد؟ آيا تاكنون مرگ به عنوان راه حلي بهتر از مبارزه با زندگي برايتان مطرح شده است؟ بسياري از مردم در دوره اي از زندگي خود به مرگ فكر كرده اند ولي تعداد بسيار كمي از آنها واقعاً به خودكشي عمل مي كنند. بحران خودكشي تجربه اي مغشوش كننده, دردناك و سخت است. براي بيرون آمدن از بحران خودكشي, تعيين عوامل ايجاد كننده بحران, فهم احساسات شخص خودكشي كننده و مواجهه با افكار خودكشي گرا مسائل بسيار مهم و اساسي هستند.

چه چيزي به بحران خودكشي منجر مي شود؟

يك بحران خودكشي معمولاً توسط يك تجربه آسيب زا و يا مجموعه اي از تجارب كه احساس ارزشمندي شخص را پايمال مي كنند, ايجاد مي شود. اين تجارب شامل يك فقدان اساسي, ناكامي در نيل به اهداف شخصي و يا مشكلات شخصي دراز مدت مي باشند. زماني كه نظام مقابله اي شخص قادر به رويارويي با تجارب منفي زندگي نباشد, افسردگي و يأس ناشي از آن مي تواند شخص را به افكار خودكشي آسيب پذير نمايد.

 احساسات شخص خودكشي كننده

عموماً شخص در معرض خودكشي به دليل احساس بيگانگي از تعاملات اجتماعي كناره گيري مي كند. او در پس انبوه جمعيت احساس انزوا و تنهايي مي نمايد. نيروي لازم براي عملكردهاي روزانه كاهش مي يابد. احساس خستگي و نوسانات خلقي ايجاد مي شوند. خواب, خوراك و عادات مراقبت از خود از نظم معمول خارج مي گردند. شخص ممكن است بدليل سخت و غير قابل تحمل بودن الزامات زندگي از خوردن خودداري كند, در خواب مشكل داشته باشد, كلاس درس يا كار خود را فراموش كند و از آرايش ظاهري خود غفلت نمايد. عواطف خشم, آسيب و غمگيني احساس نااميدي و درماندگي فرد را در بر مي گيرد.     

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 15:8  توسط EBI  | 

زندگی


زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند و در آخر زندگي زندگي است.
اگر زندگي خدا نيست پس چرا فقط خدا هست؟!
اگر زندگي شعر نيست پس چرا هوهوي بادش ياهوي رند خرابات است؟!
اگر زندگي مهر نيست پس چرا كبوتر با كبوتر باز با باز كند پرواز؟!
اگر زندگي عشق نيست پس چرا ستاره ها باز چشمك مي زنند؟!

اگر زندگي بوسه نيست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟!
اگر زندگي آغوش نيست پس چرا نسيم در تن برگ اين گونه مي پيچد؟!
اگر زندگي آهنگ نيست پس چرا صداي جغد و كلاغش نواي پائيز و خرابه دارد؟!
اگر زندگي شور نيست پس چرا شبهايش اينقدر پر درد و حال است؟!
اگر زندگي سوز نيست پس چرا شمع بايد بسوز و بسازد و بگريد و بخندد؟!
اگر زندگي ناز نيست پس چرا مَهْوشاني كه هَوي مهتابند اينقدر كرشمه دارند؟!
اگر زندگي ساز نيست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب مي نوازند؟!
اگر زندگي بهار نيست پس چرا صداي پرندگان را در برگ ريز خزان هم مي شود شنيد؟!
اگر زندگي آبي نيست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دريا و آسمان دارد؟!
اگر زندگي ساده نيست پس چرا همه در خواب اينقدر بي نقشند؟!

ا
گر زندگي رقص نيست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را مي رقصند؟!
اگر زندگي صبح نيست پس چرا هر طلوع زندگي آغاز مي شود؟!
اگر زندگي چشم نيست پس چرا نور اينقدر مي رقصد؟!
اگر زندگي كام نيست پس چرا عسل اينقدر شيرين است؟!
اگر زندگي حال نيست پس چرا غروب اصلا خواستني نيست؟!
اگر زندگي رود نيست پس چرا فصلِ خشك، بهار كركس است؟!
اگر زندگي جوي نيست پس چرا زمزمه اش اينقدر شنيدني است؟!
اگر زندگي گل نيست پس چرا اشكِ گل، آئين عزا است؟!
اگر زندگي رنگ نيست پس چرا خاكستري، تنها، رنگ خاكستر است؟!
اگر زندگي مست نيست پس چرا اينقدر پاسبان بر هر كوي و برزن است؟!
اگر زندگي اشك نيست پس چرا آسمان كه مي گريد زمين مي خندد؟!

ا
گر زندگي صفا نيست پس چرا بي صفا زندگي نيست؟!
اگر زندگي لرز نيست پس چرا اينقدر ماه در بركه مي لرزد؟!
اگر زندگي خوب نيست پس چرا خفاشها تنها در غارند؟!
اگر زندگي زنده نيست پس چرا بوته رز هميشه گل مي كند؟!
اگر زندگي صاف نيست پس چرا گورستانش مه آلود است؟!
اگر زندگي شراب نيست پس چرا اين همه مست، زنده اند؟!
اگر زندگي خواب نيست پس چرا مرگ، مردمان را بيدار مي كند؟!
اگر زندگي نوش نيست پس چرا نيش اينقدر سوز دارد؟!
اگر زندگي شاد نيست پس چرا حيوان نمي خندد؟!
اگر زندگي گنج نيست پس چرا مردن اينقدر سخت است؟!
اگر زندگي نيايش نيست پس چرا بي نيايش كسي زنده نيست؟!
Image and video hosting by TinyPic
اگر زندگي جاده نيست پس چرا مرده ها در حاشيه دفنند؟!
اگر زندگي ماه نيست پس چرا بي ماه، ماه و سالي نيست؟!
اگر زندگي روز نيست پس چرا هر روز زندگي نو مي شود؟!
اگر زندگي وفا نيست پس چرا هيچ كس بي وفا شِكَّرين نيست؟!
اگر زندگي سخا نيست پس چرا آسمان كه مي بارد زمين مي رويد؟!
اگر زندگي لطيف نيست پس چرا خار، سبز و خشكش يكي است؟!
اگر زندگي دل آويز نيست پس چرا دل، به غير او آويز نيست؟!
اگر زندگي طروات نيست پس چرا مگسان، تخم، بر مردار مي نهند؟!

اگر زندگي زيبا نيست پس چرا مرده ها اينقدر زشتند؟!
اگر زندگي لبخند نيست پس چرا به وقت مرگ لبخند نيست؟!
اگر زندگي نور نيست پس چرا شبهاي سياهش انگار زندگي نيست؟!
اگر زندگي جور نيست پس چرا "هر روز دريغ از ديروز" دروغ نيست؟!
اگر زندگي زندگي نيست پس چرا هيچ چيز در توصيف زندگي بهتر از زندگي نيست؟!
آري، زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند و نور و جور و در آخر زندگي زندگي است.
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 15:24  توسط EBI  | 

استرس يا اضطراب؟
استرس و اضطراب کلماتی هستند که در زندگی روزمره، برای توصيف حالات و احساسات بسيار استفاده می شوند:. به طور مثال، به هنگام سخنرانی در برابر جمع، به هنگام امتحان، به هنگام مشکلات مادی، تاُخير سر يک قرار، … هنگامی که در شرايطی چون شرايط فوق، در سخنان خود از اين دو کلمه استفاده می کنيم، توجه چندانی به تفاوت موجود ميان آن دو نداريم.
ولی هنگام سخن گفتن از مشکلات روحی شايع در کودکان و نوجوانان، بايد دقيق تر بود و تفاوت ميان استرس و اضطراب را به خوبی درک کرد. در روان شناسی، اضطراب مرحله ی پيشرفته تر استرس مزمن است، که هنگامی به صورت يک مشکل بهداشت روانی در می آيد که برای فرد يا اطرافيانش رنج و ناراحتی به وجود آورد يا مانع رسيدن او به اهدافش شود و يا در انجام کار های روزانه و عادی او اختلال ايجاد کند. برای درک بهتر ابتدا استرس (تنيدگی)، و سپس اضطراب را مورد بررسی قرار می دهيم.

تنيدگی (استرس)
استرس يا تنيدگي يا فشار عصبی، در روان شناسی به معنی نيرو و فشار است. هر محرکی که در بدن باعث ايجاد واکنش شود، عامل تنيدگی يا استرس زا ناميده می شود. به عبارتی ديگر، هر عاملی که موجب تنش روح و جسم و از دست رفتن تعادل فرد شود، عامل تنيدگی است.

تنيدگی واکنش يا واکنش هايی است که در فرد، در اثر حضور عاملی ديگر (عامل تنيدگی) به وجود می آيد تا تعادل از دست رفته را باز گرداند، و باعث بسيج شدن قوای فرد برای مقابله با آن عامل و آماده باش موجود زنده می شود.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 10:22  توسط EBI  |